تبليغاتX
ساده دلان عاشق

ساده دلان عاشق

روزگار

 خدایا چرا روگار بر وفق مراد است !

                                     خدایا چرا این همه سخت میگیری !

                                                                خدایا منی که از  کتاب شما به گفته هایت عمل کردم.

شاید به همش عمل نکردم ولی به یکی آن عمل کردم که

                            خود میدانی و من . پس بخاطر همین یک کار بر من آنچه که روا است و نیک بر من سبب کن.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط رویا و مسعود  | 

داستان شیشه (قسمت آخر)

شیشه – قسمت آخر


 

 

تمام شد. كار من تمام شد. زمان حضور من در جبهه به سر رسيد. با آقا غيور خداحافظي كردم و گفتم:

-         به اميد ديدار.

پوزخند زد. به شهر برگشتم و آقا غيور ماند تا آخر جنگ در جبهه فاو شهيد شود.

شهر به نظرم يك جور ديگر بود. زندگي طبيعي براي من عجيب بود از سر و صداي اتومبيل ها، گرفته تا ازدحام مردم و لوس بازي اطرافيان كه مرا در آغوش مي گرفتند و به خاطر سلامت من شادي مي كردند. اسپند دود مي كردند و با ديدن سكوت سرد من سر تكان مي دادند. نذرها را ادا مي كردند. گوسفند سر مي بريدند و زنده ماندن مرا معجزه و عمر دوباره مي دانستند.

مادربزرگم گفت:

-     ديدي؟! دل من روشن بود. نگفتم گر نگهدار من آنست كه من مي دانم، شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد.

اشك در چشمانم پر شد. يك نفر ديگر هم اين را به من گفته بود، در گرماگرم نبرد. براي روحيه دادن! سرم را زير انداختم. به خوبي متوجه نگاه اطرافيان و حيرت آن ها بودم. مي خواستم برايشان توضيح دهم ولي متوجه شدم كه بعضي ازاحساسات را نمي توان منتقل كرد. چطور مي توانستم براي كساني كه جلال و آقا غيور را نمي شناختند توضيح بدهم؟ براي سرد كردن آتش اندوه خاطرات و براي خاك ريختن بر گذشته هاي هميشه حاضر هيچ وسيله اي بهتر از سكوت نيست. زندگي عادي در شهر به نظر من جرياني غير طبيعي داشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط رویا و مسعود  | 

داستان شیشه(قسمت پنجم)

شیشه – قسمت پنجم


 


 

 

من حوصله جواب دادن به جلال را نداشتم و ساكت نشسته بودم. بي مقدمه پرسيد:

-         از من بيشتر بدت مي آيد يا از آقا غيور؟

يكه خوردم. با تعجب و وحشت به او خيره شدم. من اين موضوع را به كسي نگفته بودم! بي اراده پرسيدم:

-         كي گفته؟ هر كي گفته دروغ گفته.

خنديد:

-     چشمانت. چشمانت مي گويند. حالا اگر مي خواهي يك مشت بزن توي چانه ام تا دلت خنك شود.

-         برو بابا حوصله داري.

او باز خنديد.

-         خيلي پكري. مگر توي اون كاغذ چي نوشته بودند؟

-         كدام كاغذ؟

-         همان كاغذها كه هر وقت مي رسند حالت را مي گيرند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط رویا و مسعود  | 

داستان شیشه(قسمت چهارم)

 


 

جلال كه اهل شمال بود يكي دو بار كوشيد با من گرم بگيرد. ولي من خود را كنار مي كشيدم. از قيافه و قد و بالا و چهره او كه اصلا نمي دانستم چه شكلي است، خوشم نمي آمد. از صورت او فقط همان دو تا چشم آبي پيدا بود. بقيه چنان در ميان ريش و سبيل استتار شده بود كه اگر آنها را مي تراشيد شايد همرزمان ديگرش هم كه با او حسابي جور بودند و اغلب با هم گفتگو و شوخي داشتند و به زحمت او را به جا مي آوردند. يك نفر هم بود كه قيافه اش الان درست جلوي چشمم مجسم است. انگار همين يك لحظه پيش از اين جا رفته. صورتي درشت و ته ريش فلفل نمكي و لباني كلفت داشت. او هم درشت هيكل و بزن بهادر بود. سربند سرخ مي بست و با لهجه اصفهاني و صداي بلند صحبت مي كرد. يكي دو تا از بچه ها به من سفارش كرده بودند هرگز با او شوخي نكنم – مثل اين كه من حال شوخي كردن هم داشتم! – و گفته بودند مبادا، مبادا، جلوي او به كسي بد و بيراه بگويم. چون آقاي غيور خيلي غيرتي بود و اگر كسي شوخي زشتي مي كرد يا ناسزايي مي گفت حسابش پاك پاك بود. واي به حال اينكه اين ناسزا خطاب به غيور باشد. من ابتدا بر اين تصور بودم كه غيور لقبي است كه بچه ها براي او انتخاب كرده اند ولي بعد متوجه شدم كه آقا غيور واقعا اسم شناسنامه اي اوست و نخستين بار بود كه مي ديدم يك نفر نامي بامسما دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط رویا و مسعود  | 

داستان شیشه(قسمت سوم)

 

شب شانزدهم – شبي كه قرار بود صبح فردا عازم خدمت شوم – پدر كه به مادرم تشر مي زد كه رفتن به خدمت الزاما به معناي اعزام به جبهه نيست، دور از چشمان نگران و سرخ از گريه مادرم، مرا تنها در اتاق گير آورد و در حالي كه هر لحظه به نگراني سر خود را به سوي در اتاق برمي گرداند، يك بازوبند قديمي كهنه چرمي را به من داد و آهسته گفت:

-     اين را به بازويت ببند. مال جواني پدربزرگ بوده. يك دعاي خيلي موثر توي آن است. پدربزرگ در جواني هر وقت گرفتاري يا درگيري و مشكلي داشته اين را به بازويش مي بسته، خود من هم روزي كه براي استخدام مي رفتم اين را به بازويم بسته بودم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط رویا و مسعود  | 

داستان شیشه(قسمت دوم)

شیشه – قسمت دوم

 

  

به گمانم بود و نبودم برای هیچکس مهم نبود.

عاقبت یک روز تلفن زنگ زد و دخترعمو با لحنی نگران و آماده گریستن از پدرم خواست که به سراغ آنان برود و اضافه کرد که حال مادرش بهم خورده و پدرش هم وضع روحی خوبی ندارد. همان طور که انتطار می رفت من و پدر و مادرم سراسیمه خود را به منزل عمو جان رساندیم. عمو جان به محض دیدن پدرم دست بر دست کوبید و گفت:

-         خود کرده را تدبیر نیست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط رویا و مسعود  | 

داستان شیشه(قسمت اول) ......

داستان شيشه داستاني بسيار زيبا و پر محتوا هست و براي شمادر چند قسمت ارسال خواهد شد

با  من باشيد و با تشکر از مارشال مدرن عزیز.

 

شیشه – قسمت اول

 

من آدمی هستم که همیشه دیر رسیده ام. هنوز هم دیر می رسم. در این دیر رسیدن ها هرگز خود مقصر نبوده ام بلکه مانند برگی که روی آب افتاده باشد، در طی مسیر، مرتب و ناخواسته به این شاخ و آن خس و خاشاک گیر کرده ام و دیر رسیده ام. من دیر رسیدم و در نتیجه با وجود آن که در شرق، سرزمینی که در آن قدم نوزاد پسر همیشه مبارک است متولد شده بودم، مرا نمی خواستند. زیرا من آخرین فرزند یک خانواده پراولاد بودم و ناخواسته متولد شده بودم. پدر و مادرم با داشتن داماد و عروس از تولد من که ناگهان چون مهمان ناخوانده ای از از راه رسیدم بودم، مکدر بودند. من از این جهت با پسرعمویم تفاوت بسیار داشتم. او، نخستین و تنها پسر خانواده خود بود که با نذر و نیاز فراوان و ناز و ادای بسیار متولد شده بود. عموی من از پدرم خیلی کوچک تر بود. با اینهمه من حتی پس از پسر او متولد شده و به قول پدرم زنگوله پای تابوت بودم. این تنها بدشانسی من نبود. از همان زمان تولد مشخص شد که پسر عموی من بسیار زیباست. یک پسر کوچولوی درشت، تپل، با مژگان بلند و چشمان خمار، که بالاتر از همه، باز مطابق سلیقه مردم مشرق زمین، بسیار سرخ و سفید بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط رویا و مسعود  | 

بفهمیم

يادمان باشد كه زندگي را هرگز نخواهيم فهميد

                                                        اگر كليد صدم را امتحان نكنيم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط رویا و مسعود  | 

حسین سلطان دلها

باز ماه محرم آمد

                    شور حسینی رسید

                                            باز دلها از نبودن حسین (ع)(نشانی از فاطمه ) به درد میاید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط رویا و مسعود  | 

خدایا عاشقترم کن

خدایا  چرا من آن طوری که میخواهی نیستیم.....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط رویا و مسعود  |